خواهرم سمیه...برادرم یوسف
جایی به اسم برهوت معرفت...
در گوشه ای از خطه جنوب...
واقع در "ام القرای اسلام"
یک تکه نان!
چند چکه آب!
هدیه مسافرانی بود که می گذشتند
و هزار بار خدا را شکر می کردند
که آنها سمیه و یوسف نیستند!
یوسف زبانش به امانت پیش خدا بود
...و حرف نمی زد
سمیه با تمام معصومیتش
فقط نگاه می کرد...
و من
... چک چک تق تق
شاتر دوربینم را فشار می دادم
تا حالا بگویم:.....
سمیه خواهرم.....یوسف برادرم
مرا برای ظهورتان ببخشید!
خواستم دردتان غایب نماند!
تا مبادا به بی دردی عادت کنیم
خودم را می گویم
حاج یونس را
جباری را
ستار گلمکانی را
نیما را
بیطرف
...نماینده حزب باد را
و آقای دکتر را
تا شايد
نسخه ای برایتان بپیچد!
نه آن طور که
دکتر قبلی
نسخه تان را پیچید!
با آن که می دانم
دستهای کوچکتان خالی ست...
و چیزی ندارید که ببخشید!
ولی مرا...
به تعداد پیکسل های زخمی این عکس ها
ببخشید...

