
من عباس معدنچی ۵۰ سال دارم
خدا را شکر می کنم..
که معدن را آفرید!
تا من،شوذب،علی حمد خدا
و بقیه همکارانم
از آن روزی بخوریم...
و نان کسی را
آجر نکنیم!
من عباس معدنچی ۵۰ سال دارم
اگر چه همیشه
رویم سیاه است!
ولی مثل بعضی از
مسوولین شیفته قدرت!
رو سیاه نیستم!
و اگر چه کارم با سنگ است
ولی مثل برخی از
مرفهین تشنه ثروت!
دلم از سنگ نیست!
من عباس معدنچی ۵۰ سال دارم
اگر چه همیشه اوقات
دود باروت و حرف سرکارگر را
می خورم
ولی خدا شاهد است...
حق کسی را نخورده ام!
و اگر چه دست هایم
پینه بسته است
ولی پنبه کسی را نزده ام!
من عباس معدنچی ۵۰ سال دارم
اگر چه به خاطر
فشار کار و روزگار...
پشتم خمیده است
ولی دلم صاف و روشن است...
واگر چه به خاطر
کوتاهی پای چپ!
نمی توانم راست راه بروم!
ولی همیشه سعی کرده ام
راه درست را بروم...
من عباس معدنچی ۵۰ سال دارم
اگر چه همیشه ماسک
به صورت می زنم!
ولی هیچوقت نقاب
به صورت نزده ام....
و اگر چه حقوقم
ماه به ماه دیر می شود
ولی ماه بهمن را
دوست دارم...!
من عباس معدنچی ۵۰ سال دارم
اگر چه ۵ بچه قد و نیم قد دارم
ولی سودابه بچه یتیم
همسایه را از یاد نبرده ام...
و اگر چه تا به حال
امام رضا (ع) را
زیارت نکرده ام...!
ولی همیشه به رضای خدا
راضی بوده ام....
من عباس معدنچی ۵۰ سال دارم
اگر چه پدرم به خاطر تنگدستی
من را به مدرسه نفرستاد
ولی نهج البلاغه را
حرف به حرف می فهمم...!
و اگر چه صورتم را هر روز
با سیلی سرخ می کنم...!
ولی تا امروز
به صورت بچه هایم
سیلی نزده ام!
من عباس معدنچی ۵۰ سال دارم
اگر چه با آمپول و دارو
سرطان معده ام را
از یاد می برم
ولی به بی دردی
عادت نکرده ام...!
و اگر چه ۳ سال
در خط مقدم جبهه بودم
ولی ۲۶ سال است
که در هیچ خطی نیستم!
جز خط روح خدا...
من عباس معدنچی ۵۰ سال دارم
و خدا را شکر می کنم
که کوه را آفرید...
تا یاد بگیرم
اگر چه همیشه عالم
به جسمش تیشه می خورد
و زخمی می شود
ولی همیشه روزگار
قامتش استوار می ماند....
..........................
تقديم به:
آستان مقدس امام رضا (عليه السلام)
خواهرم سمیه...برادرم یوسف
جایی به اسم برهوت معرفت...
در گوشه ای از خطه جنوب...
واقع در "ام القرای اسلام"
یک تکه نان!
چند چکه آب!
هدیه مسافرانی بود که می گذشتند
و هزار بار خدا را شکر می کردند
که آنها سمیه و یوسف نیستند!
یوسف زبانش به امانت پیش خدا بود
...و حرف نمی زد
سمیه با تمام معصومیتش
فقط نگاه می کرد...
و من
... چک چک تق تق
شاتر دوربینم را فشار می دادم
تا حالا بگویم:.....
سمیه خواهرم.....یوسف برادرم
مرا برای ظهورتان ببخشید!
خواستم دردتان غایب نماند!
تا مبادا به بی دردی عادت کنیم
خودم را می گویم
حاج یونس را
جباری را
ستار گلمکانی را
نیما را
بیطرف
...نماینده حزب باد را
و آقای دکتر را
تا شايد
نسخه ای برایتان بپیچد!
نه آن طور که
دکتر قبلی
نسخه تان را پیچید!
با آن که می دانم
دستهای کوچکتان خالی ست...
و چیزی ندارید که ببخشید!
ولی مرا...
به تعداد پیکسل های زخمی این عکس ها
ببخشید...

